شب عظمت ظلمتش را می ستاید و جغد ها و خفاش ها را به لانه قمری ها می راند. در میان ناباوری ماه خون بیگناهان زیر زمین مدفون می شود. قصه لاله خونین بر خاک میهن دروغی بیش نیست، تصمیم ارباب شب است که در شبنامه اش تصویر دولت و دوست را جاری می سازد. او را که می پنداشتم دیوانه ای است برای هر دو می گرید، آن را که دوست خواندیمش و آن را که دشمن. از تو می پرسم ای دیوانه دوست کیست یا دشمن! وقتی همه زندان یک دنیائیم یا همه دوستیم یا دشمن اما افسوس کثیری نمی دانند و مطیع و قلیلی کمی دانا و مغرور! وقتی که روئیاها با قدرت همنوا می شود زمین رنگ خون به خود می گیرد.
جمعه ۲۴ ژوئیهٔ ۲۰۰۹
دوشنبه ۲۰ ژوئیهٔ ۲۰۰۹
بازیچه
ما همیشه بازیچه بوده ایم، بدون هیچ حافظه تاریخی یا اندیشه ای، پر از احساسات احمقانه، دست ها و پرچم ها و به تازگی نوار های سبز رنگ به نشانه ناپختگی و کودکیمان به پرواز به سان بادبادک ها می رقصند.
ما همیشه بازیچه بوده ایم، یه سادگی فریب می خوریم، از یک سوراخ هزاران باز گزیده اشتباهاتمان به عادت و تکرار مکررات تبدیل شده به انجماد فکریمان افتخار و در نهایت سر در برف فرو میکنیم چشم میبندیم و به نجواهای روباهان و زوزه های گرگ ها اعتماد می کنیم تا فصلی دیگر آید.
خنده دار است اگر بگوییم بهاری است
خنده دار است اگر بگوییم زمینی است که بچرخد
خنده دار است اگر بگوییم خورشیدی است یا خدایی، کائنات حواشی و درگیر یک فکر است که ما حقیقتیم حتی اگر خدای را نفی کنیم، در زمانه ای که شهادت امضای حقیقت است نقاش باید حاشیه بوم را لاله سرخ بزند.
ما همیشه بازیچه بوده ایم، یه سادگی فریب می خوریم، از یک سوراخ هزاران باز گزیده اشتباهاتمان به عادت و تکرار مکررات تبدیل شده به انجماد فکریمان افتخار و در نهایت سر در برف فرو میکنیم چشم میبندیم و به نجواهای روباهان و زوزه های گرگ ها اعتماد می کنیم تا فصلی دیگر آید.
خنده دار است اگر بگوییم بهاری است
خنده دار است اگر بگوییم زمینی است که بچرخد
خنده دار است اگر بگوییم خورشیدی است یا خدایی، کائنات حواشی و درگیر یک فکر است که ما حقیقتیم حتی اگر خدای را نفی کنیم، در زمانه ای که شهادت امضای حقیقت است نقاش باید حاشیه بوم را لاله سرخ بزند.
جمعه ۲۰ مارس ۲۰۰۹
سال نو یا پیمانه عمر
ساعتی از سال گذشت و ساعتی به سال نو به رقص ماهی از نگاه نو، زشتی و زیبایی این رقص تو این تنگ بلورین که بیرونش حادثه ای جز مرگ انتظارت را نمی کشد و یا شاید رهایی و درونش که دنیایت که همان آب راکد تنگ بلورین است را محکم نگه داشته ایم تا فرو نریزیم. گاهی چو ماهی حرکتی، که بگوییم هنوز هستیم. از دوستان یک دهه دوستی چند نفر پیام داده اند که سال نو مبارک! کم کم دارم به داشتن یک زندگی معمولی خو میگیرم دیگه فکر میکنم جوانی و آرمانی بودن ما نیز به پایان رسیده ما هم به روزگار باختیم. موهای سفید که بعد از آرایشگاه رفتن نخ نما تر شده علامتی جز تسلیم من نیست، روزها و سالهایی بود که فکر میکردم انتظارات و آرمان ها همان دنیای واقعی من است اما حالا میبینم یه زندگی معمولی هم ندارم. شدم کلاغی که می خواست راه رفتن کبک و یاد بگیره. بعضی ها شاید بگن این حرف ها واسه این لحظات و این روزهای اول سال نباشه اما تو این روزها حال من بدتر میشه کاش همه روزها معمولی بودن که آدم نخواهد خودشو در مقابل دیگرون ببینه. امروز هم مجبورم با قیافه ای تصنعی در مقابل دیگران بیاستم و به آنها بگویم یک سال دیگر نیز گذشت و روز به روز پیمانه ی عمرت پر میشه امیدوارم سال دیگه بیرون از پیمانه نیافتی اما اینها درون من است میخندم و میگویم شما هم سال خوبی داشته باشید.
پنجشنبه ۱۹ مارس ۲۰۰۹
سرباز گمنام
سرم و به دست سلمونی سپرده بودم و گوشمو به حرف های یه جفنگ تر از خودم از مش مش میون حرفاش بوی تریاک می اومد. حرفاشو این جور دنبال کرد امروز واسه یه تحقیق کلانتری رفته بودم واسه بدست آوردن نامه ها خیلی تلاش کردم چند بار دانشگاه و با هزار زور التماس از دادستان نامه گرفتم اما رئیس کلانتری موافقت نکرد. این یارو سلمونی هم که خودش تو فیل هوا کردن تبحر داشت میون قیجی هاش گفت آره تو این مملکت نمی شه تحقیق کرد مگه نه اینه که همه مخ ها دارن میرن (کاش گفته بود میرینن). تا گفت مخ ها سریع سرم و زیر تیغ جابجا کردم و دهنم باز شد که؛ حالا تحقیقت چی بوده که مانع واست درست کردن؟ کاش نگفته بودم دهنم پر از مو شد. سریع گفت من دانشجوی علوم اجتماعی فلان دهات سفلی هستم یه ایده دارم اما کارشکنی میکنن لیستی بلند بالا از اقلام مواد مخدر از ناس تا شیشه بیرون آورد که قراره این مواد و واسه آشنایی دانش آموزان تهیه و به مدرسه ببرم و به اونها مواد و معرفی کنم. میگن از کوزه همان تراود که در اوست ... از این دانشگاهها و این مغزها بیش از این هم توقعی نیست . نمی دونم چرا این حرفو زدم اما چه کنم که دهن باز شد و گفتم : فرار مغزها جاش قرار بشه فرار ..س مغزها، این یارو سلمونی هم که در شرایط عادی به خاطر ناموزون بودن پاهاش تعادل نداشت از حرف ما بی تعادل تر شد و تیغ پشت گردنم و خراش داده، از پاکی و ناپاکی تیغ میگذریم اما صابون پشت گردنمو اذیت میکنه احساس خوبی ندارم سوزش بدی داره اما نه مثل سوزش دل، داره یادم میره دو هفته پیش یه سرباز جلو چشم خیلی از آدم هایی که تظاهر به نظم و انظباط می کنند بین کامیون 5 تن غنیمتی یادگار جنگ و در بزرگ سوله انبار گیر افتاد فشاری که به سینه دردمندش وارد شد ناله ها رو همون جا نگه داشت، ساعتی طول کشید تا این ناله ها تو بیمارستان سر باز کنه، به همین سادگی کشته شد سربازی که جلوی چشم من نشونه های زیادی از امیدواری تو صورتش دیده می شد میخندید دیگران و با صلوات و علی گویان ترغیب به کار می کرد اما این اجل بود که بهره اش را برد، دراز به دراز افتاده بود فشاری که به سینه اش وارد شده بود اجازه نمی داد حرفی بزنه چشمش تو برزخ گیر افتاده بود به هر کسی که بالای سرش می اومد با دهان نیمه باز و دندان های که زخم لثه اونها رو هم خونی کرده بود، نگاهی همراه با ترس می انداخت، زخمی تو بدنش دیده نمی شد کسی هم از زخم دلش خبر نداشت حتی اونهایی که تو بیمارستان گویا متخصص بودند. ساعتی بعد از بیمارستان ارتش خبر رسید که اون مرده، به همین سادگی، فشار بر قفسه سینه و خون ریزی داخلی. اون واقعاً یه سرباز گمنام بود با 19 سال سن که هیچ ادعایی نداشت که مانند سربازان گمنام حقوق بگیر که افتخاری جز دستگیری امثال جزایری ها را دارند باشه تو گمنامی یک سرباز با درد درونش مرد. حالا این احمق تو صف صبحگاه بمن گیر داده که چرا شقیقهات بالا پایینه ؟ چرا پشت گردنت زخمه؟ چرا پوتینت براق نیست؟ چرا دستات تو جیبته؟ چرا لبخند زدی؟ چرا جواب تکبیر و بلند ندادی؟ چرا احترام نگذاشتی؟ اخه به کی! به چی! واسه چی! چند روز دیگه عیده، شب عید نگهبان هستم واسه همه سربازها ادای احترام می کنم و سال خوبی و واسشون آرزومندم. خیلی فک زدم اما دلم خیلی پره، ببخشید. اگه اعتقاد دارید یه فاتحه واسه این سرباز بخونید اگر هم بی اعتقاد هستید باز هم بخونید چرا که اون عزیز، سرباز معتقدی بود.
جمعه ۱۶ ژانویهٔ ۲۰۰۹
دل بی ذوق من امشب به تباهی رفته است
از چه بنویسیم، خود یا دیگری، اما جدای از خود و دیگری موضوع مهم است. یک موضوع که اکثرا دوست دارند: یک عشق بگا رفته از نوع دختر چادری و پسر سوسول، مادره دختره پیره، پدرش مرده، یک خواهر بزرگتر داره که شوهر کرده و شوهرش پراید سفید داره. قشنگه! اکثرا حال می کنند اما نه، بعضی ها هستند که روشنفکر تر از این حرف ها هستند. دوست دارند یه گاو رو تو یه برهوت ببینن که داره می زائه، آره این می تونه موضوع قشنگ تری باشه، اونهایی هم که از روشنفکری حالشون بهم می خوره می تونن اون رو یه مستند فرض کنند و سریع به هیجان بیان خصوصا زمانی که بچه گاو از فاصله 1 متری به زمین سفت می خوره! اما بقیه چیز دیگه ای میگن، از مردم در به در، بدبخت، لخت و گشنه، مثلا یه مرد که چرخ دستی داره و با اون نون خشک می خره، یه دختر زیبا داره که اسمش ساراست، سارا تب شدیدی داره، پدر سارا جز چرخ دستی اش چیزی نداره اون و با چرخ دستی به درمانگاه برده، یه صحنه زیبا که میشه توصیف کرد زمانی که پدر سارا با لباس های پاره زیر بارون داره پول خردهایی و که بزور 1000 تومن میشه با التماس به صندوق دار میده...... باز هم نه، این هم نمی تونه سوژه قشنگی باشه! همه میگن غزه، بذار ما هم از غزه بگیم، جایی که بچه ها قربانی سبک سری بزرگ تر ها شدن. اونا یا مرگ رو درک نمی کنند یا زندگی رو، این جنبه به اصطلاح بدبینانه است. شاید هم مرگ و زندگی رو درک می کنند و شاید هیچ کدام این موارد نباشه بمب و موشک اونها رو درک نمی کنند. همه اینها به کنار، اینها موضوع داستان نمی شه اما این که ما روزانه همه کشته های غزه را به عینه می بینیم می تونه موضوع خوبی باشه، چطور می شد اگه تو جنگ ایران و عراق جسد های متلاشی شده زنها و بچه ها رو می دیدیم؟من نمی دونم چرا هر حرفی میزنم سریعا یا رگه هایی از ناشی گری سیاسی و یا نهایتا پوچی تو اون دیده میشه، اما پوچی رو ترجیح میدم، ما رو چه به سیاست. صبح ها که سر صبح قبل از خروس خون به پادگان میرم دو دسته آدم می بینم: یه عده رفتگر نارنجی پوش که بی قید و تکلف هر صد متر آتش روشن کردند، تو این صد متر سیگاری به لب می زنن و هی هی کنان با نوای خشن جارو همنوا میشن گروه دیگه یه عده سرباز سبز و آبی و نفتی پوش هستند، هر سه گروه هراسون که فکرشون گذشتن از در دژبانی است، من هم سرباز هستم، به خودم میگم: آخ که چه فکر و موضوع بزرگی! آدم ریدنش میگیره........
پنجشنبه ۸ ژانویهٔ ۲۰۰۹
یادها
برگ ها می ریزند و زوزه های باد تسلی بخش دل درختان می گردند
جان ها می روند و یادها تسلی بخش خاطره ها می گردند
دوستان می روند و غم دل باز می رسد، می سوزاند هر آنچه را که روئیده، رستنیها بی داد می کنند از گرمای کشنده
آفتاب هفت پا خاموش می شود از کسوف جهنده
خنده می رود از لبان گزنده
می روند و می روند و می روند
به یک باره همه چیز روئیا می شود
ضمیرم پر می شود از یاد دوستان
مرگ بر این یاد
خنده ها گم می شود در شیون ها و مرگ می پیچد در آستین عیارها.
جان ها می روند و یادها تسلی بخش خاطره ها می گردند
دوستان می روند و غم دل باز می رسد، می سوزاند هر آنچه را که روئیده، رستنیها بی داد می کنند از گرمای کشنده
آفتاب هفت پا خاموش می شود از کسوف جهنده
خنده می رود از لبان گزنده
می روند و می روند و می روند
به یک باره همه چیز روئیا می شود
ضمیرم پر می شود از یاد دوستان
مرگ بر این یاد
خنده ها گم می شود در شیون ها و مرگ می پیچد در آستین عیارها.
یکشنبه ۲۸ دسامبر ۲۰۰۸
صبح بخیر جناب
صدای خرچ خرچ می اومد، (جواد ز) داره پتو آنکارد می کنه، وقتی نیست، حوصله (بابک ح) رو با اون صدا و قد نکره ندارم، یهو پتو رو کنار می زنم و خودم رو آماده یک سقوط آزاد از تخت می کنم، پتو کنار می رود، اتاق تاریک و خالی است شبیه اتاق 100 سرباز 01 از یگان . . .
روشنایی کم بالای پرده میگه: روزی نو. رفتگر هم باید هر چه سریعتر خیابان رو واسه سان دیدن شهردار آنکادر کنه. . . در این میان من مانند سگ پاولف و کبوتر اسکینر، سرباز شرطی شده نظام هستم.
دو ماه تلاش کردم عقاب گرفتار شمشیر و لنگر را دوباره به عرش برسانم اما روح عقاب روشن نگردید، کلاغ، کلام صبحگاه را می سرود.
من سربازی هستم که گفتم: صبح بخیر جناب، وقت بخیر جناب، ظهر بخیر جناب، عصر بخیر جناب، شب به خیر جناب، و زمان خواب عالی جنابان گفتیم: هوشیاریم بیداریم، آماده ایم آماده، یکی گفت: من پتو هستم جناب. دیگری گفت: من ملحفه هستن جناب. آن یکی طناب بود. آن یکی سطل شن و دیگری ها. . . ما هیچ کداممان خودمان نبودیم، ما را وادار به خندیدن به خیمه شب بازی هایمان می کردند.
حرف های خنده دار :
پای چپ پای راست، پای چپ پای راست، پییییییییش چپ، خببببببببببببر چپ، خبرررررررررررررررر چپ، دااااااااااااااااااااااااااار چپ، نظظظر به .................راست، کجاست کو راستی؟
اون چیزی که تو رو نکشه بگ.... میده
آقایونِ دانشجو عنایت داشته باشن
آفرین بچه ها، بارک الله، حقیقتاً این دوره بهترین دوره بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
چی چی چی چی چی
مالِ امیر در شب تلو
پتو شتری
باند قرمز
شیپور چی و ویکی
عمران کد می خوره
میدان ایست
از نو فرمودند
سلسله مراتب . . . . . . . . .
روشنایی کم بالای پرده میگه: روزی نو. رفتگر هم باید هر چه سریعتر خیابان رو واسه سان دیدن شهردار آنکادر کنه. . . در این میان من مانند سگ پاولف و کبوتر اسکینر، سرباز شرطی شده نظام هستم.
دو ماه تلاش کردم عقاب گرفتار شمشیر و لنگر را دوباره به عرش برسانم اما روح عقاب روشن نگردید، کلاغ، کلام صبحگاه را می سرود.
من سربازی هستم که گفتم: صبح بخیر جناب، وقت بخیر جناب، ظهر بخیر جناب، عصر بخیر جناب، شب به خیر جناب، و زمان خواب عالی جنابان گفتیم: هوشیاریم بیداریم، آماده ایم آماده، یکی گفت: من پتو هستم جناب. دیگری گفت: من ملحفه هستن جناب. آن یکی طناب بود. آن یکی سطل شن و دیگری ها. . . ما هیچ کداممان خودمان نبودیم، ما را وادار به خندیدن به خیمه شب بازی هایمان می کردند.
حرف های خنده دار :
پای چپ پای راست، پای چپ پای راست، پییییییییش چپ، خببببببببببببر چپ، خبرررررررررررررررر چپ، دااااااااااااااااااااااااااار چپ، نظظظر به .................راست، کجاست کو راستی؟
اون چیزی که تو رو نکشه بگ.... میده
آقایونِ دانشجو عنایت داشته باشن
آفرین بچه ها، بارک الله، حقیقتاً این دوره بهترین دوره بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
چی چی چی چی چی
مالِ امیر در شب تلو
پتو شتری
باند قرمز
شیپور چی و ویکی
عمران کد می خوره
میدان ایست
از نو فرمودند
سلسله مراتب . . . . . . . . .
اشتراک در:
پیامها (Atom)
